باز هم دلتنگم.......



طعم خدا

خیلی از وقت ها توی زندگی آدم هست که دلگیر خیلی خیلی دلگیر
گاهی از همه چیز خسته میشی از درس از خودت از زندگی و تمام افکارت جمع میشن و دست به دست هم به یک نقطه میرسن
خدا
این خیلی بد که تو فقط گاهی به این نقطه برسی گاهی که از همه این آدم های گلی خسته میشی
انگار خدا آخرین چیزی که تورو توی این دنیای بی در و پیکر آروم میکنه
به ریسمان خدا چنگ میزنی و باکمی شرم و خجالت زیر چشمی بهش نگاه میکنی نمیدونی خدا چطوری جوابت رو میده ولی مطمئنی جوابی نیست که تو رو پشیمون کنه یا بهت لبخند میزنه یا در آغوشت میکشه
تو آروم میشی و لحظات اون روز دلگیر به پایان میرسه و دل تو رو به خدا پیوند میزنه ولی باز فردا میشه و تو درگیر چیزهایی میشی که روح تو توان تحمل اون ها رو نداره چقدر خوب میشه اگه آدما به سرنوشتشون قانع باشن و به قول سهراب به سیبی و به بوئیدن یک بوته بابونه
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است



به خاطر همه شکر

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر


می آید و من نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم




هوا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من ؛نه اینکه مرا شکل تازه نیست
من از تو مینویسم و کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
خون هرآن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟!


من نه عاشقم نه محتاج

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهیست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی می گویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود



سر سبزترین خاطره

سر سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود
بهترین حادثه ام حادثه چشم تو بود
که افق در پی وسعت آن گم می شد...
به تو می اندیشم...
به تو که حادثه ای در پس فردای منی...
به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...
به تو می اندیشم
مثل اندیشه یک برگ به گل
مثل پروانه به شمع
مثل عابد به عبادت
مثل عاشق به زیارت
و چه زیباست صدایت
و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...
و چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...
و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...
دوستت میدارم
از همین نقطه خاکی تا عرش ....


/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من وهمسر

ممنون که نظر دادید باز هم بیایبید نوشته های زیبایی داشتید

غزاله

ممنون از حضور و لینک [لبخند]

بهاره

سلام دوست من ... قاصدک عزیز خیلی خوشحالم که به دیدنم اومدی و منو با وب زیبای خودت آشنا کردی ... شعرهای فوق العاده ای نوشته بودی و خیلی از خوندنشون لذت بردم ... ضمنا از ته دل با تبادل لینک موافقم دوست من ... من با یه شعر دیگه به روزم ... میدونی که از دیدن اسمت خیلی خوشحال میشم ... پس همراهیم کن ... منتظرت هستم . بهاره [خداحافظ]

همیشه جوان

اومدنت رفتن شب، لحظه ميلاد منه بيا كه از حضور تو ،چشم ترانه روشنه با تو چه نابه اين صدا ،سراغ لحظه هام بيا تشنه ي گر گرفتنم، از يه سلام بي ريا چه عاشقانه مي رسي، به داد اين خسته ترين شروع طوفان منو ، تو بركه غزل ببين اومدنت هجرت خواب، از پس پلكاي منه باز تو هواي غاشقي ، وقت نفس كشيدنه

جا مانده

سلام . با مطلبی در مورد تولد امام هشتم با عنوان "زخم کهنه" بروزم . . . . یا علی . . .

غزاله

ممنون از لینکت گلم لینکت میکنم[ماچ]

قصه شاه پریون

به هر چی فکر کنی همون احساس برات پیش میاد .. وقتی احساس خستگی کنی فکر میکنی که دنیا چقدر زشت و خسته کننده است اما وقتی این افکار رو از خودت دور کنی و سعی کنی به چیز های خوبی که داری فکر کنی اونوقت میبینی که دنیا چقدر زیباست و زندگی از اون زیبا تر. فقط وقتی احساس دلگیری می کنی کافیه فکرت رو روی داشته هات و زیبایی ها متمرکز کنی این خیلی به آدم کمک می کنه که احساس نا امیدی نداشته باشه .... منم مثل شما همیشه سعی کردم خدا رو به خاطر داشته هایم شکر کنم ... چون داشته های انسان ها از نداشته هاشون هزار برابر بیشتره اما به چشم نمیاد

بهاره

سلام دوست خوبم من به روزم و خوشحال میشم اگه بازم به دیدنم بیای و با نظرات خوبت همراهیم کنی ... منتظرت هستم . بهاره [خداحافظ]

بهاره .ص

سلام قاصدک گلم من بازم به روزم و مثل همیشه منتظر مهربونیهای تو عزیزم هستم تا سری بهم بزنی ... همیشه شاد باشی . بهاره [خداحافظ]

یوسف

یهو میای و کلی آپ می کنی بعدشم میری تا یه مدت دیگه نمی دونم تا کی باید منتظر آپ جدیدت باشم منتظرتم موفق باشی[گل]