ناباورانه

 

 

 

ناکام از عشق و امید هر آرزویی داشتم

خدا ببخشه منو به خاک سپرده ام من

نمی فهمم چه حکمی داره خدای عالم

با عشق زنده اما انگار که مرده ام من

تا عشق نبود زندگیم طی شد معلق ز هر روز

بی اشک و آه و گریه مجنون تو قصه ها بود

تا این که تو رسیدی یه حس خوب و تازه

با یاد تنهایی هام آغاز غصه ها بود

زود عادت شد واسه من هر لحظه دیدن تو

دستای من رو تنت گرم بود و تنپوش تو

بریدم از همه کس فقط تو بودی و بود

امن ترین جای دنیا ، پناه آغوش تو

گذشت تا این که یک روز چشم وا کردم نبودی

بی خبر از پیش من انگار که رفته بودی

ناباورانه موندم در حسرت توئی که

تموم زندگیمو با رفتنت سوزونده

 

 

<img border=0 src=\ 

 

 خداحافظ خوش ترین دلخوشی من؛

 

در دستانم قلب آسمان می تپید، انگار همه ی ابرها همه ی باران ها در چشمان من خلاصه می شد...

من تا آن لحظه روز را خلاصه کرده بودم.

شب را مختصر کرده بودم.

رنج را کوتاه کرده بودم.

آرزو را لاغرکرده بودم

 

اما هرگز. . .

هرگز به خلاصه کردن دنیا فکر نکرده بودم . . .

هرگز تا امروز.

و جهان در تو مختصر شد.

تویی که می دیدمت در بیداری و گم می کردمت در خواب.

چقدر در رویا بیدار بودم  و در حقیقت خواب.

 

برای همه ی افسونها و افسانه ها در خاطر نگهت می دارم.

تویی که نمی شناختمت به این آشنایی  و حال می شناسمت به این تنهایی و امروز بایافتن نایافته ها کارم سخت شد مانند خلاصه کردن دنیا.

 

کارم سخت شد

اما هرگز به خلاصه کردن دنیا فکر نمی کردم

تا امروز . . .

 

بگذار هر طره ای کوتاه شده ی مسیری تاریک باشد و طولانی.

بگذار هر طاق ابرویی خلاصه ی قوسی باشد به بلندی شمسه های آسمانی.

بگذار هر چه ناشکن کمتر شده ی موج درموج  بلا و شکن در شکن تیغ های عریان باشد .  . .

بگذار بگویم . . .

 

اما هرگز به خلاصه کردن دنیا فکر نمی کردم

هرگز تا امروز . . .

 

تمام صورتم دریک وجب دستانم اندازه میشد

و تمام وجودم دریک عجب نگاه تو.

من این عجب را وجب به وجب تا پیش توآمدم  و پس رفتم.

/ 2 نظر / 15 بازدید
بهاره.ص

سلام قاصدک عزیز امیدوارم خوب باشی و سلامت و این بار که میام دیدنت باز هم با مطلب یا شعری زیبا غافلگیرم کنی ... بعد از مدتها به روزم ... خوشحالم می کنی اگه بازم با حضورت و نظرات خوبت همراهیم کنی ... منتظرت هستم ... شاد باشی و سربلند . بهاره [خداحافظ]