آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

برای آخرین دلتنگیم تا همیشه


مرا می یابی

 


نشانی از تو ندارم اما

نشانی ام را برای تو می نویسم

در عصرهای انتظار

 به حوالی بی کسی قدم بگذار

 خیابان غربت را پیدا کن و

وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام

درکلبه را باز کن و

به سراغ بغض خیس پنجره برو

 حریر غمش را کنار بزن

 مرا می یابی

 

 

 

دلم می گیرد

 


وقتی ازغربت ایام دلم میگیرد

مرغ امید من از شدت غم می میرد

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد

باز میمانم و یاد خوش ایام قدیم

باز می خوانم و اشک است که گر می گیرد

لحظه لحظه بشمارم همه ایام فراق

روزها میگذرد کاش که دل برگیرد




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب