آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

سلام شوال بدرود رمضان


آمدي بدون آنكه صداي قدمهايت را بشنوم، آرام در وجودم رخنه كردي  و به رويم لبخند زندگي.  با تو خو گرفتم  و از تمام  وجود صدايت كردم ، دستان پر مهرت را برسرم احساس كردم.

سر به زير انداختم و گفتم از تمام آنچه در نبودت كردم كه نبايد مي كردم، از گناهاني كه خواسته و نخواسته مرتكب شدم، از دلهايي كه تنگ كردم و چشماني كه به انتظار گذاشتم.

گفتم از تمام تنهايي هايم، از تمام آرزوهايم، از تمام آنچه دارم و مي خواهم  و توآرام شنيدي و سري تكان دادي.

 بدوت اينكه بفهمم معنايش چيست، سرم را پايين انداختم و آرام گريستم چرا نمي دانم ،شايد از خجالت، شايد از خوشحالي، شايد از ترديد و شايد از ...

به تو عادت كرده بودم هر روز در سجاده ام به دنبالت مي گشتم و با تمام وجود صدايت مي كردم. اما امشب صدايت را نشنيدم و رخ زيبايت را درآسمان نديدم رفته بودي ،آرام مانند آمدنت

 و رفتي بدون آنكه رفتنت را احساس كنم.

و باز من ماندم و تنهايي، نمي دانم آيا مرا بخشيدي يا نه، نميدانم چه سرنوشتي براي سال آينده برايم رقم زدي و نميدانم بخشيدي به من آنچه را مي خواستم يا نه.

خدايا رمضان رفت و باز شيطان از بند آزاد شد، خدايا نگذار براي لحظه ايي در وجوم رخنه كند و ياد تو از خاطرم رود، خداوندا ببخشش تمامي بندگانت را با كرمت و اعطا كن هر را آنجه را كه مي خواهند با رحمتت.

شوال آمد و با عيد آغاز شد، خداوندا هر روزمان را عاري از گناه كن تا برايمان عيد باشد.

عيد بر تمامي مسلمانان خصوصا آنان كه دوستشان دارم

                                                          مبارك




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب