آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

باز هم دلتنگم.......




طعم خدا

خیلی از وقت ها توی زندگی آدم هست که دلگیر خیلی خیلی دلگیر
گاهی از همه چیز خسته میشی از درس از خودت از زندگی و تمام افکارت جمع میشن و دست به دست هم به یک نقطه میرسن
خدا
این خیلی بد که تو فقط گاهی به این نقطه برسی گاهی که از همه این آدم های گلی خسته میشی
انگار خدا آخرین چیزی که تورو توی این دنیای بی در و پیکر آروم میکنه
به ریسمان خدا چنگ میزنی و باکمی شرم و خجالت زیر چشمی بهش نگاه میکنی نمیدونی خدا چطوری جوابت رو میده ولی مطمئنی جوابی نیست که تو رو پشیمون کنه یا بهت لبخند میزنه یا در آغوشت میکشه
تو آروم میشی و لحظات اون روز دلگیر به پایان میرسه و دل تو رو به خدا پیوند میزنه ولی باز فردا میشه و تو درگیر چیزهایی میشی که روح تو توان تحمل اون ها رو نداره چقدر خوب میشه اگه آدما به سرنوشتشون قانع باشن و به قول سهراب به سیبی و به بوئیدن یک بوته بابونه
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است



به خاطر همه شکر

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر


می آید و من نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم




هوا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من ؛نه اینکه مرا شکل تازه نیست
من از تو مینویسم و کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
خون هرآن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟!


من نه عاشقم نه محتاج

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهیست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی می گویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود



سر سبزترین خاطره

سر سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود
بهترین حادثه ام حادثه چشم تو بود
که افق در پی وسعت آن گم می شد...
به تو می اندیشم...
به تو که حادثه ای در پس فردای منی...
به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...
به تو می اندیشم
مثل اندیشه یک برگ به گل
مثل پروانه به شمع
مثل عابد به عبادت
مثل عاشق به زیارت
و چه زیباست صدایت
و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...
و چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...
و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...
دوستت میدارم
از همین نقطه خاکی تا عرش ....





چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب