آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

برای یلدای عزیزم


زمستان می گذرد و بهار آغاز می شود و همه شروع زندگی دوباره ای را جشن می گیرند. اما برای من زمستان تمام شد و بهاری آغاز نشد، زندگی بی بهانه و از روی قانون ادامه یافت بدون اینکه از ما اجازه­ای بگیرد و برای من پایان زمستان یعنی پایان همه چیز، یعنی پایان دنیا. چون زمستان با رفتنش یلدای عزیز را نیز با خود برد.

کاش می دانستم چرا؟

و ای کاش من به جای او رفته بودم.

 

یلدا همه زندگی بهناز بود و تنها امید زندگیش، برای او به خاطر او زندگی را با همه دردهایش تحمل کرد، با مرگ دست و پنجه نرم کرد و از خدا سلامتی ایش را باز پس گرفت اما هنوز یک ماه نگذشته و کامل بهبود نیافته، خدا یلدا را از او گرفت نمی دانم چرا و نمی دانم چرا خدا با ما معامله کرد ؟!

 

یلدا جان برای همیشه و بیشتر از همیشه دوستت دارم.

 







چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب