آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

به گریه های بدون صدا دلم تنگ است


 

 

   عصر یک جمعه ی دلگیر،
   دلم گفت بگویم،
   بنویسم که چرا عشق به انسان نریسیدست،
   چرا آب به گلدان نرسیدست؟
   و هنوزم که هنوز است،
   غم عشق به پایان نرسیدست.
   بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید،
   بنویسد که هنوزم که هنوز است
   چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟
   و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟
   عصر این جمعه ی دلگیر،
   وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،
   تو کجایی گل نرگس؟

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب