آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

گاهی به یادم باش


 

 


     اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را

     و می ترسم از آن روزی که خرد شوم

     زیر پاهای گذر زمان

     و از یادت بروم

     و از یادت بروم

     به انتظارت هستم

     و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که جاری می شوند

     بدون نشانی کوچکی از تو

     لحظه ای بیا ندیش

     همه ی بودنم را که سرد است و سیاه

     و شتابم را در گذران افق تردید

     و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته

     لحظه ای یباندیش و احساسش کن

     تمام دلدادگی ام را . . .




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب