آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

نتايج دانشگاه


نمي دانم امروز روز خوبيه يا بد

ديشب نتايج دانشگاه  اومد و قبول نشده بودم  خيلي ناراحت شدم اما شايد حقم بود. به قول دوستم ما نبايد انتظار قبول شدن داشته باشيم آخه ما اصلا يه هفته براي خوندن وقت داشتيم كه اونم فقط شد ادبيات ومعارف رو بخونيم ، يه انتظار بي جا .

امورز زياد ناراحت نيستم و بعد از چند شب ديشب خيلي خوب خوابيدم صبح كه بيدار شدم كلافه شدم كه چرا اينقدر خوب خوابيدم .

هنوز به مامان چيزي نگفتم نمي دونم چه شكلي هم بگم. كاش مي شد اصلا نگفت شايدم مامان ناراحت نشه، نمي دونم. بقول بابا اگه خدا نخواهد آدم خودشم كه بكشه نمي شه لابد منم صلاح نبوده حالا بايد بشينم بخونم براي آزاد.

هر چي خدا بخواد همون مي شه.

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب