آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

برای آغاز بهار زندگیم


این یادداشت تقدیم به تو که تنها بهانه بودنم شدی


یادداشت های قاصدک چندی پیش سن چهارسالگی خود را پشت سر گذاشت و وارد پنجمین پاییز زندگی خود شد. از ابتدای تولدش تا به امرزو تنها برای تمامی دلتنگی ها و قصه غصه هایش نوشت و آرام گریست. اما امسال با آمدن فصل پاییز دیگر قصه دلم از نام خران می ترسد ، زانکه من زاده تابستانم را سر نداد بلکه در پاییز بهار زندگیش جوانه کرد و نیمه گمشده اش را  که در تمامی آسمانها و زمین به دنبالش می گشت و از تمامی ستارگان رد پایش را جستجو می کرد در چندقدمیش یافت و  به این جمله ایمان آورد که نه تنها خدا در این نزدیکی هاست بلکه عشق نیز کنار وجود با نهایت خداست و حتی خود خداست.

 



ای نیمه گمشده ی زندگیم و ای شریک تمام لحظه هایم این را نوشتم تا فقط بگویم نمی دانی چقدر دوستت دارم و از امدنت خرسندم .

 

ترا بی هر یقینی و گمانی دوست میدارم
ترا در هر زمینی و زمانی دوست میدارم


ترا در باور اندیشه های ارغوانی ام
بر این باور بمانی یا نمانی دوست می دارم


به تو مثل پریان زمینی عشق می ورزم
ترا مثل خدای آسمانی دوست می دارم


ترا با قد و بالای هلالی ناز می بینم
ترا با چشم و ابروی کمانی دوست می دارم


ترا در بدترین لحظه هایم یاد می آرم
ترا در بی کسی و بی امانی دوست می دارم

 

thumbs_Sanya_Khomenko_08.jpg (626×626)



یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠




برای آخرین دلتنگیم تا همیشه


مرا می یابی

 


نشانی از تو ندارم اما

نشانی ام را برای تو می نویسم

در عصرهای انتظار

 به حوالی بی کسی قدم بگذار

 خیابان غربت را پیدا کن و

وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام

درکلبه را باز کن و

به سراغ بغض خیس پنجره برو

 حریر غمش را کنار بزن

 مرا می یابی

 

 

 

دلم می گیرد

 


وقتی ازغربت ایام دلم میگیرد

مرغ امید من از شدت غم می میرد

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد

باز میمانم و یاد خوش ایام قدیم

باز می خوانم و اشک است که گر می گیرد

لحظه لحظه بشمارم همه ایام فراق

روزها میگذرد کاش که دل برگیرد




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب