آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

بعد از مدتی .............


برایت آرزو دارم

 

 

برایت آرزو دارم

عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

 دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

 بیاید راه چشمت را

 سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

 با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

 تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

 و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

 مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 دعایت می کنم، روزی بفهمی

 گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

 دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

 با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

 شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

 بخوانی خالق خود را

 اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

 ببوسی سجده گاه خالق خود را

 دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

 پیدا شوی در او

 دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

 با او بگویی:

 بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

 دعایت می کنم، روزی

 نسیمی خوشه اندیشه ات را

 گرد و خاک غم بروباند

 کلام گرم محبوبی

 تو را عاشق کند بر نور

 دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

 با موج های آبی دریا به رقص آیی

 و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

 بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

 لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

 به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

 دعایت می کنم، روزی بفهمی

 در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 برایت آرزو دارم

 که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 بگیرد آن زبانت

 دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

 آهسته زیر لب بگویی، آمدم

 به هنگام سلام گرم محبوبت

 و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

 ندانی کیستی

 معشوق عاشق؟

 عاشق معشوق؟

 آری، بگویی هیچ کس

 دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

 ببندی کوله بارت را

 تو را در لحظه های روشن با او

 دعایت می کنم ای مهربان همراه

 تو هم ای خوب من

 گاهی دعایم کن




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب