آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

برای تک ستاره زندگیم


نامه ای به تو

 

 

حساب روزها و ماه هایش از دستم رفته است

که چند وقت است این دست ها برای نوشتنت یخ زداند

که چند وقت است دلم می خواهد که یک دل سیر توی آن چشم های رنگی ات زُل بزنم

من هرگز انکار نخواهم کرد که چقدر دوستت دارم ،که چقدر عاشق شده ام . . .

من هرگز انکار نخواهم کرد که جز آغوشت، هرجای دنیا که باشم غریبم

وقت هایی که دوری و ندارمت

هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من

غصه هایت برای من

همه بغض ها و اشک هایت برای من

بخند برایم بخند

آن قدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده

از گریه های هر شبه ام که بگذرم ، از چشم های تو ؟! هرگز نمی توان گذشت

از پشت همان پنجره ی کوچک شروع شد

که زل می زدم توی چشم های رنگی ات ، بی آن که دیده باشمت

بی آنکه ببینی ، بی آن که بدانی

یک مشت حرف منطقی زوار در رفته ، هر شب از دست هایم بیرون می زد

که بدانی چقدر با منطق است ، عاشقی که تو را کم دارد ، چشم های تو را

کمی نزدیک تر بیا

دلم برای سردی دست هایت لک زده ، برای نگاه گرمت

و آن چشم های رنگی

از جاده خاکی به آغوشم بیا

و باور کن تمام دست اندازها

نبض منند زیر پای تو

سکوت می کنم و به تمام تو گوش می دهم

به صدای نفس هایت

به چشمان خیست که بریده ،بریده حرف می زنی

که مبادا بغضت بمیرد

وتو اشک هایت سرازیر شود

به بازی دست هایت نگاه می کنم با بند کیفت ،

که می خواهی برای حرف هایت جمله بندی کنی

تو را با تمام وجود گوش می دهم . . . .

ادعا نکن هنوز نیستی

هنوز نشدی خاطرخواه خاطره‌هایم

ادعا نکن خیلی مانده تا برسی

خیلی مانده تا سایه‌ام شوی روبروی آفتاب

برای گفتن حرف های زیبا همه عاشق اند

برای گرفتن عکس با پروانه‌ها همه مشتاق اند

برای خواندن بهترین ترانه با تو همه صدایشان رساست

 برای روزهایی که می‌خواهمت چه؟؟؟ در تنهایی و سکوت

تو همان مدعی همیشگی هستی؟

یا بازهم تنهایم می‌گذاری در پس جاده‌های طولانی غروب؟

وقتی تو نیستی هیچ چیز خوشحالم نمی کند

حتی آرزو های رنگی پشت شیشه که محو است درعبور پرخاطره ات

وقتی تو نیستی هوس می کنم

رفتن را آنقدر تکرار می کنم که مزه ی گس ِ گریه فراموشم شود

وقتی تو نیستی تکراری می شوم ،

اعجاز می خواهم تا دوباره نفس کشیدن را به یاد آورم

اعجاز می خواهم که داغم سرد شود

دردم کهنه

اعجاز می خواهم تا با تو بودنم نو شود

اعجاز می خواهم ای همه دار و ندارم

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست دارم

تو را برای دوست داشتن دوست دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

 

دوستت دارم تا همیشه

 

 


مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟



من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟



مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت

بیا این چشم ها، این گونه های تر، چه می خواهی؟



برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست

بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟



مرا کافیست تاوان لبانت بوسه ای زخمی

از این ضحاک در خون مرده، آهنگر چه می خواهی؟



تمام این غزل با خون رگ هایم نثارت باد

بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی؟

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب