آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

ناباورانه


 

 

 

ناکام از عشق و امید هر آرزویی داشتم

خدا ببخشه منو به خاک سپرده ام من

نمی فهمم چه حکمی داره خدای عالم

با عشق زنده اما انگار که مرده ام من

تا عشق نبود زندگیم طی شد معلق ز هر روز

بی اشک و آه و گریه مجنون تو قصه ها بود

تا این که تو رسیدی یه حس خوب و تازه

با یاد تنهایی هام آغاز غصه ها بود

زود عادت شد واسه من هر لحظه دیدن تو

دستای من رو تنت گرم بود و تنپوش تو

بریدم از همه کس فقط تو بودی و بود

امن ترین جای دنیا ، پناه آغوش تو

گذشت تا این که یک روز چشم وا کردم نبودی

بی خبر از پیش من انگار که رفته بودی

ناباورانه موندم در حسرت توئی که

تموم زندگیمو با رفتنت سوزونده

 

 

<img border=0 src=\ 

 

 خداحافظ خوش ترین دلخوشی من؛

 

در دستانم قلب آسمان می تپید، انگار همه ی ابرها همه ی باران ها در چشمان من خلاصه می شد...

من تا آن لحظه روز را خلاصه کرده بودم.

شب را مختصر کرده بودم.

رنج را کوتاه کرده بودم.

آرزو را لاغرکرده بودم

 

اما هرگز. . .

هرگز به خلاصه کردن دنیا فکر نکرده بودم . . .

هرگز تا امروز.

و جهان در تو مختصر شد.

تویی که می دیدمت در بیداری و گم می کردمت در خواب.

چقدر در رویا بیدار بودم  و در حقیقت خواب.

 

برای همه ی افسونها و افسانه ها در خاطر نگهت می دارم.

تویی که نمی شناختمت به این آشنایی  و حال می شناسمت به این تنهایی و امروز بایافتن نایافته ها کارم سخت شد مانند خلاصه کردن دنیا.

 

کارم سخت شد

اما هرگز به خلاصه کردن دنیا فکر نمی کردم

تا امروز . . .

 

بگذار هر طره ای کوتاه شده ی مسیری تاریک باشد و طولانی.

بگذار هر طاق ابرویی خلاصه ی قوسی باشد به بلندی شمسه های آسمانی.

بگذار هر چه ناشکن کمتر شده ی موج درموج  بلا و شکن در شکن تیغ های عریان باشد .  . .

بگذار بگویم . . .

 

اما هرگز به خلاصه کردن دنیا فکر نمی کردم

هرگز تا امروز . . .

 

تمام صورتم دریک وجب دستانم اندازه میشد

و تمام وجودم دریک عجب نگاه تو.

من این عجب را وجب به وجب تا پیش توآمدم  و پس رفتم.

اما هرگزبه خلاصه کردن دنیا فکرنمی کردم

هرگز تا امروز . . .

 

و تو ، تو ، و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر از هر لبخند . . .

جو تو ، تو ، و تو ناله ناله عشق را تطهیر نهادی شکفته تر از هر رویا . . .

و تو ، تو ، و تو فاصله فاصله جدایی را مرهم نمودی شکفته تر از هر اعجاز . . .

و تو ، تو ، و تو قلب را ،اعتماد را ، راستی را ، لاله های واژگون را و حس خوب دستان گره دردستان هم را به من سپردی.

 

تو دنیا را خلاصه کردی درمن ومن مختصر شدم در تو و هرگز ابدی شد تا همیشه.

از مــن  تــا  تــو . . .

از تــو تـا  مـن . . .

همیــــن و همیــشــــه تمــــــــــــــــام . . .

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب