آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

باغ بدون سیب


 

  "حمید مصدق خرداد 1343"

  تو به من خندیدی و نمی دانستی
  من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
   باغبان از پی من تند دوید
   سیب را دست تو دید
   غضب آلود به من کرد نگاه
   سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
   و تو رفتی و هنوز،
   سالهاست که در گوش من آرام آرام
   خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
   و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
   که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت



   "جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

   من به تو خندیدم
   چون که می دانستم
   تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
   پدرم از پی تو تند دوید
   و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
   پدر پیر من است
   من به تو خندیدم
   تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
   بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
   سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
   دل من گفت: برو
   چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
   و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
   حیرت و بغض تو تکرار کنان
   می دهد آزارم
   و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
   که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت




 
   "جواب من به تو"

   تو نمی دانستی دلهره آن روز من از باب چه بود
   و تو می خندیدی
   و من پشیمانم سیب را دزدیدم
   سیب دندان زده در دست تو بود
   باغبان می دانست که دزد باغش  منم
   تو چرا ترسیدی؟!
   و تو تقدیر منی
   کاش می ماندی و
   من قصه داغ اتشناک تو را از دلم می راندم
   و در اندیشه آنم که چرا
  باغچه همسایه سیب آزاد نداشت؟!





چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩




همه تقدیم تو باد.......



 


آشنایان کهن را خبری از دل تنهایم نیست
غم دل با که بگویم که کسی یادم نیست

دلم ز دست زمانه بسی تنگ است
چه کنم که کار دنیا فقط نیرنگ است


نیرنگهای دنیا هزار و یک رنگ است
خدا کند شود پیدا  دلی که با دل من یک رنگ است

یک نفس یادخدا یک سبد خاطر آسوده و شاد
یک بغل شبنم آرامش صبح یک هزار آیینه ازجنس دع

 
همه تقدیم تو باد




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب