آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

فاطمه, فاطمه است


 

مدینه در انتظار وقوع فاجعه ای سترگ بود و پیامبر در انتظار تحقق وعده ای الهی.

او اینک در آستانه مرگ ایستاده است، کسان و بستگانس همه گرداگرد او، ملتهب و در تاب و تب.

دخت یگانه اش اما از همه بی تابتر.

افول ستاره های اشک بر آسمان گونه زهرا(س) تنها صحنه دلخراشی بود که بیش از هر چیزجان پیامبر(ص) را می آزرد.

براستی چه سخت وغم انگیزاست که کسی پاره ای از وجودش را، میوه دلش را، غرق در طوفان اشک و اه ببیند و طاقت بیاورد.

او اگر لب فرو می بست و به اشاره و ایمایی فلب دختر را آرام نمی ساخت بیم آن بود که مرغ روح از سینه زهرا به آسمان پر کشد.

پس باید چیزی بگوید تا خود و دختر را از این رنج جانگزا برهاند.

 

سخن که به اینجا رسید پیامبر پرده از رازی گشود که چون مرهمی تسلی بخش، دریای متلاطم جان فاطمه را به ساحل آرامش برد.

 

به سختی سر مبارکش را به سوی فاطمه چرخاند و با اشاره چشم او را نزد خود فرا خواند.

با آستین محبت سیلاب اشک را از گوشه چشمان فاطمه سترد.

آنگاه فرمود:

- نور چشم پدر! پاره جگرم!

این همه بی قراری برای چیست؟

این گریه ها عاقبت تو را خواهد کشت.

بیش از این بر جگر سوخته پدر آتش نزن!

آیا برای چیزی گریه می کنی که از آن گریزی نیست؟

فاطمه اما در میان گریه و بغض پاسخ داد:

-پدر!چگونه چیزی را از من می خواهی که از داشتن آن ناتوانم؟!

من چگونه می توانم باری را بر دوش کشم که کوهها از برداشتن آن ناتوانند؟!

نه پدر! این را از من مخواه!

سخن که به اینجا رسید پیامبر پرده از رازی گشود که چون مرهمی تسلی بخش، دریای متلاطم جان فاطمه را به ساحل آرامش برد.

پس از آن، نگاه حاضران بود که با تعجب به هم گره می خورد.

خدایا! پیامبر مگر چه گفت که این چنین فاطمه را آرام کرد.

او مهر از سر کدام راز برگرفت که چون آبی خنک بر کویر سوزان دل فاطمه بارید؟

آری! آنچه آن روز از گلوی پیامبر بر گوش فاطمه تراوید وعده دیداری دوباره بود.

گفته بود تو زودتر از دیگران به آغوش پدر باز خواهی گشت...

... روزها از پی هم می گذشتند و فاطمه همچنان وعده پدر را انتظار می کشید.

اما بالاخره آن روز هولناک رفته رفته از راه رسید...

 

او اگر لب فرو می بست و به اشاره و ایمایی فلب دختر را آرام نمی ساخت بیم آن بود که مرغ روح از سینه زهرا به آسمان پر کشد.

 

...امروزهفتاد و پنج روز است که از آن ماجرای وفات پدر می گذرد.

بانو از صبح فرموده بود تا ندیمه اش، اسماء بنت عمیس، بسترش را بر وسط  اتاق بگستراند.

فرزندانش را یکایک بوسید و برای آخرین بار موهایشان را خود آراست.

افسوس که چه زود گمان بچه ها که می پنداشتند مادر بهبود یافته است فرو ریخت.

از همه دلخراشتر لحظه وداع فاطمه با علی بود.

خدایا، علی با فقدان فاطمه چگونه سر کند؟

این همه بارمصیبت و رنج را کجا برد؟

سنگینی بار این فراق شانه های کوه علی را فرو خواهد شکست.

اما مگر کسی را یارای آن است که در برابر مشیت  الهی بایستد! او قضای خویش را پیش خواهد برد.

دم دمای غروب بود که فرشته مرگ، درب خانه علی را کوبید.

و ازاین پس علی بود و تنهایی!

شب بود و یک سینه فریاد مولا بر حلقوم چاه!

 

چه زود ای باغ شادابم فسردی

چرا در خون و در ماتم بخفتی

نگویم از چه رفتی، لیک پرسم

چرا رفتی ، مرا با خود نبردی

شهادت حضرت زهرا

فاطمه یعنی...........

فاطمه کار خدایی می کند

فاطمه مشکل گشایی می کند

هستی عالم بود از هست او

جنت و دوزخ بود در دست او

 

او کلید قفل های بسته است

او امید هر دل بشکسته است

فاطمه بر ارض عالم کوکب است

مادر و آموزگار زینب است

 

کاش از قلبم به قبرش راه داشت

کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

این همه شادی و عشرت ها چه سود

کاش قبر مادرم مخفی نبود

 

با که حرف خویش را نجوا کنم

قبر زهرا را ، کجا پیدا کنم

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸




دنیا, یوسف من


  

 

یعقوب یوسف را دوست می داشت و در او جلوی حق را می دید. یوسف آینه بود و خدا   همه­ی هستی که آینه نشان می داد، اینها اعتقادات یعقوب بود. او پس از سالها فهمید یوسف بدون خدای آن هیچ است و اول و آخر همه چیز خداست، تنها چیزی که ارزش بینهایت عشق  را دارد تنها خداست و خدا.

 یعقوب پس از سالها انتظار و گریه برای  یوسف از او گذشت چون فهمید یک دل بیشتر ندارد و هر دل هم تنها  جای یک دوست است و نه بیشتر. یعقوب از یوسف  گذشت و اسماعیل درون خود را کشت تا به خدا برسد. من نیز سالهاست منتظرم و تا به امروز مثل یعقوب کوچکترین نشانی از یوسفم  نیافته ام. من نیز تنها او را می خواهم، برای او گریه می کنم و از خدا پایان این انتظار را طلب می کنم. اما من با یعقوب نبی فرق دارم او یوسف را می خواست چون دراو جلوی خدا را می دید اما من یوسف را برای چه  می خوام.  براستی من در یوسف خویش چه می بینم شاید تنها دنیا را و بس.

 یعقوب اسماعیل درونش را کشت و به خاطر خدا از یوسفش گذشت و خدا یوسف را دوباره به او بخشید. اما من چه، اسماعیل درون من کیست و چگونه او را ذبح کنم؟ چگونه و از کدامین یوسفم بگذرم آن هم تنها برای خدا؟ از چه توبه کنم و به خاطر کدامین گناهم از خدایم پوزش طلبم .

 آی تازه فهمیدم چقدر گناه کارم، ندانسته گناهی را مرتکب شده ام که نابخشودنی است. ای کاش دنیای من یوسفی نداشت و اگر هم داشت هیچ گاه به چاه درونی من انداخته نمی شد. یوسف من به چاه گناهان من افتاد و کجاست، خدایش داند و من سالها به انتظارش نشستم و تنها گریستم. اما اکنون می خواهم اسماعیل درونم را ذبح کنم، از یوسف ناآشنایم بگذرم و دروازه های دلم را تنها به روی خدا یگانه معشوق هستی باز خواهم کرد شاید من هم بوی پیراهن یوسف را شنیدم.

 خداوندا توبه­ام را بپذیر و به قلب رنجور، منتظر و خسته­ام  بیا و بدان من نیز اگر یوسف را می­خواستم تنها برای این بود که برای رسیدن به تو در این راه سخت و طولانی تنها نباشم، یوسف را می­­خواستم تنها برای اینکه به تو نزدیک شوم. تا دیروز دنیا یوسف من بود و امروز تو یوسف  و همه­ی هستی من هستی.

                                                                خدا دوستت دارم

 

دیشب غزلی سرود عاشق شده بود

با دست و دلی کبود عاشق شده بود

افتاد و شکست زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود عاشق شده بود

 

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸




گزارش تصویری خشک شدن زاینده رود در اصفهان


به امید پر آب شدن آن در آینده ای نزدیک

 

 

 سی و سه پل

 

 

 پل بزرگمهر

 

 پل غدیر




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب