آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

عشق هرگز نمی میرد...


عشق هرگز نمی میرد....

 

 

پرنده ماده روی زمین افتاده و منتظر شوهرش است.

 

 

 

پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد.

  


پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد، اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد.

  

 

لحظه ای که  متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند.

 
 

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد.

 

 
در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد، لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد.

 

 

امشب دیگر سکوت را بشکن یگانه ام!

ببین این منم

این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام!

جای تو خالی است...
 
ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام

از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام

برگرد یگانه  من!
 
راستی آسمان را ببین

لباس مهمانی برتن کرده است

او را هم امشب دعوت کرده ام

تا در آغوش هم به ستارگان پیراهنش خیره شویم...
 
من را ببین!

ببین دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است

ببین غم دوری تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است

ببین چگونه احساسش هزار پاره شده است

ببین لبانش رنگ لبخند را از یاد برده اند

ببین...

برگرد نازنین یگانه ام!

برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنیم

برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاریم

برگرد تا امشب از بوی اطلسی ها سرمست شویم

برگرد که من آغوش سبز تو را می طلبم

برگرد? برگرد برگرد...

اگر بیایی تمام شهر را گلباران میکنم

اگر بیایی تا صبح غزل عشق برایت می خوانم

اگر بیایی...

راستی از کدام سو می آیی؟

از آسمان? از پشت ماه یا از ورای امواج دریا؟

همسایه پری دریایی شده بودی

که مرا از یاد بردی

یا ماه تو را افسون کرده بود؟!

برگرد که امشب

بهار چشمانش را سرمه کشیده است

برگرد که امشب

گیسوان مواج دریا را به امانت گرفته ام!
 

امشب آنقدر می نویسم تا تو بیایی...
 

کاش! به عطر اطلسی ها قسمت می دادم


راستی امشب بلبلان را هم خبر کرده ام

تا من و تو زیر باران آوازشان تاصبح برقصیم!
 

باران...

میدانم که عاشق بارانی اصلا ای کاش! من باران بودم تا شاید

دوستم میداشتی...

هروقت باران اشکهایش را پشت شیشه اتاق می ریخت

من به یادت اشکهایم را روی گلهای قالی می ریختم...
 
برگرد امشب یگانه ام!

شب تابها را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند!

به گلهای سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند!

میدانم که گل سرخ را دوست داری

ای کاش! گل سرخ بودم تا شاید دوستم میداشتی!

باورت نمی شود!

تا نبینی باورت نمی شود

حتی در خیالت هم نمی گنجد که امشب چه مهمانی برپا کرده ام!

ولی تا تو...

ولی تا تو نیایی جشن من رنگ عشق نمی گیرد...
 
برگرد امشب نازنین یگانه ام!

سحر نزدیک است نگذار که طلوع خورشید بزم شبانه مان را بر هم بزند!

آخر فردا دیگر من نیستم که برایت لبخند بزنم

دیگر فردا من نیستم که نگاهت را بوسه باران کنم

دیگر فردا من نیستم که سرم را مهمان شانه هایت کنم

دیگر فردا من نیستم که احساسم را نقاشی کنی!

برگرد امشب نازنین یگانه ام! سحر نزدیک است

دیگر فردا من نیستم? من نیستم

منی...

نیست نیست نیست!
 
 

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب