آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

قصه بی پایان دل من


یار بود و عشق بود و دست من

 آسمان و ماه و چشم مست من

زندگی مثل گل قالی نبود

 عشق‌ها، بی روح و پوشالی نبود

 عشق مثل عمق اقیانوس بود

بی‌وفایی همچنان کابوس بود

 راستی امروز آن گلشن کجاست ؟

 جایگاه عشق ورزیدن کجاست ؟

گفت شاعر : عشق جز افسانه نیست

شمع عاشق نیست، پروانه نیست

یک دروغ کهنه کمرنگ بود

شمع با پروانه کی یکرنگ بود ؟

من ولی گویم که عشق افسانه نیست

هرکه جوید عشق را دیوانه نیست

مردمان با عشق و مستی بد شدند

عشق را دیدند و غافل رد شدند

راستی آن روز زیبا بود عشق

کاش اینک هم شکوفا بود عشق

 

عشق یک حادثه‌ ساده نبود ، اما از آن ساده گذشتیم ..     




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب