آدمک آخر دنياست بخند..... آدمک مرگ همينجاست بخند..... آن خدايي که بزرگش خواندي..... به خدا مثل تو تنهاست بخند..... دستخطي که تو را عاشق کرد..... شوخي کاغذي ماست بخند..... فکر کن درد تو ارزشمند است..... فکر کن گريه چه زيباست بخند..... صبح فردا به شبت نيست که نيست..... تازه انگار که فرداست بخند  
 

با عشق برای مادرم


شعر مادر

 

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

آسمان
را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم

 

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

خاک
را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

این جهان را گفتم
هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

آن جهان را گفتم
می توانی آیا
لحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حیات
من ازان لذت جان
که بود خنده ی اوچشمه ی آن
من ازان محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

درپی عشق شدم
تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود










چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱




مهربانم


 مهربانم


عکس تصویر تصاویر  پیچک ، بهاربیست Www.bahar22.com

 


آنقدر شاعرم امشب که فقط ، 

سایه مهرتورا کم دارم

باتو هستم

ای سراپا احساس

خون تو در رگ من هم جاریست ،

جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است

نازنین

زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،

ما مطهر شده ایم ،

پیش رو راه رسیدن به خداست …

مهربان

سبد معذرتم را بپذیر ؛

کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده

خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،

پر سبزینه و ریحان و غزل ،

پر تکرار گیاهان نمو ،

پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،

پر انوار خدا.

داخل خانه دل ؛

جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است

من به دل راز رسیدن دارم ،

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،

خوب می فهمم اگر در باران ،

چتر خود را به کسی بخشیدم؛

توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست

خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛

حکمتی در کارست …

مهربان

سبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛

اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدش
 
 

 
آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛

بیستون کم دارم ،

تیشه عاقبتم را بدهید

آنقدر ساده سخن میگویم ؛

که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،

دل و دلداده روی هم بیند …

مهربان

ساعت الآن دقیقا خواب است

- و من و پهنه کاغذ بیدار

روی تو در نظرم نقش نخست ،

و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش

و خود او می داند ؛

که دلم آنقدر آغشته به توست ؛

که اگر از صف فردوس برین ،

طیفی اندازه صد نور میسر سازد

من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت …

مهربان

بازهم ،

سبد معذرتم را بپذیر

آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،

واژه ات راهی شعرم شده است

لحظه ای گوش بکن ،

یک موذن مست است

آنقدر خوب اذان میگوید ،

گوئی او عکس خدا را دیده

خوش بحالش اما ؛

طرح زیبای خدا را گاهی ،

می توان در پس سیمای عزیزی جوئید …

مهربان

دیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم …

مهربان

آنقدر شاعرم امشب که زمین ،

در پی زمزمه ام مست شده ست

سر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و باز

گوشهایش به من آویزانند

آنقدر شاعرم امشب که دلم ،

از پس سینه برون آمده باز

او نگاهش به من است

من نگاهم به قدم رنجه تو

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

روح روحانی تو حال مرا می فهمد …

مهربان

عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است

عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است

عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست

ومن امشب از عشق ، بخود می پیچم

بعد از امشب شاید ،

نقش اعجاز تو را طرح زنم …

مهربان 

ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟

یا مرا چوب تادب بنواز ؛

یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر …

مهربان

لذت صبح مجدد اینجاست ،

میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم

دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛

" کعبه ام مثل نسیم ،

میرود باغ به باغ ،

میرود شهر به شهر

ثروتی بیش به من داده خدا …

مهربان

از سر کودکی من بگذر ،

باید آرام به سجاده تعظیم روم ،

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است

" به خدا می دهمت عاریه وار ،

آری عاشق شده بودم این بار




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱




برای تک ستاره زندگیم


نامه ای به تو

 

 

حساب روزها و ماه هایش از دستم رفته است

که چند وقت است این دست ها برای نوشتنت یخ زداند

که چند وقت است دلم می خواهد که یک دل سیر توی آن چشم های رنگی ات زُل بزنم

من هرگز انکار نخواهم کرد که چقدر دوستت دارم ،که چقدر عاشق شده ام . . .

من هرگز انکار نخواهم کرد که جز آغوشت، هرجای دنیا که باشم غریبم

وقت هایی که دوری و ندارمت

هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من

غصه هایت برای من

همه بغض ها و اشک هایت برای من

بخند برایم بخند

آن قدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده

از گریه های هر شبه ام که بگذرم ، از چشم های تو ؟! هرگز نمی توان گذشت

از پشت همان پنجره ی کوچک شروع شد

که زل می زدم توی چشم های رنگی ات ، بی آن که دیده باشمت

بی آنکه ببینی ، بی آن که بدانی

یک مشت حرف منطقی زوار در رفته ، هر شب از دست هایم بیرون می زد

که بدانی چقدر با منطق است ، عاشقی که تو را کم دارد ، چشم های تو را

کمی نزدیک تر بیا

دلم برای سردی دست هایت لک زده ، برای نگاه گرمت

و آن چشم های رنگی

از جاده خاکی به آغوشم بیا

و باور کن تمام دست اندازها

نبض منند زیر پای تو

سکوت می کنم و به تمام تو گوش می دهم

به صدای نفس هایت

به چشمان خیست که بریده ،بریده حرف می زنی

که مبادا بغضت بمیرد

وتو اشک هایت سرازیر شود

به بازی دست هایت نگاه می کنم با بند کیفت ،

که می خواهی برای حرف هایت جمله بندی کنی

تو را با تمام وجود گوش می دهم . . . .

ادعا نکن هنوز نیستی

هنوز نشدی خاطرخواه خاطره‌هایم

ادعا نکن خیلی مانده تا برسی

خیلی مانده تا سایه‌ام شوی روبروی آفتاب

برای گفتن حرف های زیبا همه عاشق اند

برای گرفتن عکس با پروانه‌ها همه مشتاق اند

برای خواندن بهترین ترانه با تو همه صدایشان رساست

 برای روزهایی که می‌خواهمت چه؟؟؟ در تنهایی و سکوت

تو همان مدعی همیشگی هستی؟

یا بازهم تنهایم می‌گذاری در پس جاده‌های طولانی غروب؟

وقتی تو نیستی هیچ چیز خوشحالم نمی کند

حتی آرزو های رنگی پشت شیشه که محو است درعبور پرخاطره ات

وقتی تو نیستی هوس می کنم

رفتن را آنقدر تکرار می کنم که مزه ی گس ِ گریه فراموشم شود

وقتی تو نیستی تکراری می شوم ،

اعجاز می خواهم تا دوباره نفس کشیدن را به یاد آورم

اعجاز می خواهم که داغم سرد شود

دردم کهنه

اعجاز می خواهم تا با تو بودنم نو شود

اعجاز می خواهم ای همه دار و ندارم

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست دارم

تو را برای دوست داشتن دوست دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

 

دوستت دارم تا همیشه

 

 


مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟



من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟



مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت

بیا این چشم ها، این گونه های تر، چه می خواهی؟



برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست

بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟



مرا کافیست تاوان لبانت بوسه ای زخمی

از این ضحاک در خون مرده، آهنگر چه می خواهی؟



تمام این غزل با خون رگ هایم نثارت باد

بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی؟

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠




برای آغاز بهار زندگیم


این یادداشت تقدیم به تو که تنها بهانه بودنم شدی


یادداشت های قاصدک چندی پیش سن چهارسالگی خود را پشت سر گذاشت و وارد پنجمین پاییز زندگی خود شد. از ابتدای تولدش تا به امرزو تنها برای تمامی دلتنگی ها و قصه غصه هایش نوشت و آرام گریست. اما امسال با آمدن فصل پاییز دیگر قصه دلم از نام خران می ترسد ، زانکه من زاده تابستانم را سر نداد بلکه در پاییز بهار زندگیش جوانه کرد و نیمه گمشده اش را  که در تمامی آسمانها و زمین به دنبالش می گشت و از تمامی ستارگان رد پایش را جستجو می کرد در چندقدمیش یافت و  به این جمله ایمان آورد که نه تنها خدا در این نزدیکی هاست بلکه عشق نیز کنار وجود با نهایت خداست و حتی خود خداست.

 



ای نیمه گمشده ی زندگیم و ای شریک تمام لحظه هایم این را نوشتم تا فقط بگویم نمی دانی چقدر دوستت دارم و از امدنت خرسندم .

 

ترا بی هر یقینی و گمانی دوست میدارم
ترا در هر زمینی و زمانی دوست میدارم


ترا در باور اندیشه های ارغوانی ام
بر این باور بمانی یا نمانی دوست می دارم


به تو مثل پریان زمینی عشق می ورزم
ترا مثل خدای آسمانی دوست می دارم


ترا با قد و بالای هلالی ناز می بینم
ترا با چشم و ابروی کمانی دوست می دارم


ترا در بدترین لحظه هایم یاد می آرم
ترا در بی کسی و بی امانی دوست می دارم

 

thumbs_Sanya_Khomenko_08.jpg (626×626)



یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

 




چکه ايي از ناودان احساس قاصدک - چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠




زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست
که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود



يادداشت هاي قاصدک
نويسنده وبلاگ


نگاهي به گذشته ها


مطالب اخیر


لينک دوستان


آمار وبلاگ




طراح قالب